زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره
زندگی پنج نفره مازندگی پنج نفره ما، تا این لحظه: 2 سال و 5 ماه و 18 روز سن داره

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

خوشبخت ترینم

باز هم با تاخیر 26 ماهگیت مبارک

1395/7/2 20:58
نویسنده : هستی مامی
186 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام عزیزترینمآرام

 

باز هم با 4 روز تاخیر اومدم ماهگرد بیست و ششمت رو بهت تبریک بگم

امیدوارم سالم و زیر سایه امام زمان (عج) باشی

 

جیگرم خیلی وقته نیامدم و برات ننوشتمغمگین

 

دخترکم خداروشکر خداروشکر بعد از ظهر یکشنبه 21 شهریورماه امام رضا (ع) آقا و سرورمون ما رو طلبید و من و شما و بابایی و دایی مرتضی که اومده بودن کرمان برای ثبت نام دانشگاه با هم راهی مشهد شدیم

ظهر روز بعد (عید قربان) حدودا موقع نماز بود که وارد حرم شدیم و رفتیم زیارت (جای همه خالی)

بعد از اون هم رفتیم خونه آقای کاری و شب موندیم صبح روز بعد برای زیارت رفتیم حرم و بعدشم بازار 17 شهریور برای دخترکم و اون فرشته دیگمونچشمک یه سری لباس خریدیم(تو پارکینگ حرم هم دخترکم به مدت 15 دقیقه گم شد که همه مون رو به سکته داد) و برای نهار رفتیم خونه آقای کاری...بعد یه استراحت کوتاه راهی حرم شدیم که هم دایی مرتضی رو که تو حرم مونده بود سوار کنیم  هم با آقامون وداع کنیم که متاسفانه نشد وارد حرم بشیم ... هم ترافیک بود و دیر رسیدیم هم بابایی میگفت باید سریع تر بریم که دیر نرسیم بیرجند...خلاصه 6 بعد از ظهر 23 شهریور راهی بیرجند شدیم و با استراحتهایی که تو راه کردیم ساعت 2 نصف شب رسیدیم خونه مادر جون

 

صبح روز بعد یعنی چهارشنبه هم که مادرجون و خاله اطهر از کربلا اومدن و چشممون حسابی روشن شدبغل

 

یه تعداد اندک عکس هم گرفتم که سر فرصت میزارم

 

صحبت کردنت خداروشکر از ماه قبل خیلی پیشرفت کرده اسامی ائمه رو تا امام ششم یادگرفتی اسامی پنج تن رو هم یاد داری(فقط اسم حضرت فاطمه رو نمیتونی تلفظ کنی) چند تا شعر کوچولو رو هم این ماه باهات کار کردم و الان که اومدیم بیرجند کلی خودتو با خوندن شعرات برای همه لوس میکنی

یک روز هم شما رو پوشک نکردم که کلی کمر درد شدم چون بعضی اوقات بیخودی میگفتی جیش.....و 10 دقیقه تو دستشویی مینشستی و بازی میکردی...بابایی هم گفت فعلا نمیخواد بازش کنی بزار بزرگتر شه ...خلاصه هنوز پوشکی

 

بابایی روز سه شنبه (عید غدیر) رفت زاهدان تا حدودا اول محرم پیشمون نیست...امیدوارم این مدت زودی بگذره و بابایی برگرده چون دلم براش یه ذره شده دل شما هم با این گریه ها و بهونه گیری های وقت و بی وقتت مطمئنم تنگ شده

 

چند روز پیش هم بردمت آرایشگاه موهات رو مرتب کردم که ببریمت عکاسی هم برای دفترچه بیمه ات عکس بگیریم هم یک عکس فانتزی برای قاب بگیریم که متاسفانه مورد دوم نشد ولی برای دفترچه ات یه عکس خوشکل گرفتیم که انشاالله برات میزارم به یادگار بمونه

 

جیگرم من باید برم نمیزاری دیگه بنویسم اگه چیزی یادم اومد میام و برات مینویسم

فعلا خدانگهدارت دخترکم بای بای

دوستت دارممحبت

 

پسندها (2)

نظرات (0)